روبروي هم ايستاده بودند. فقط خيره به چشمان هم نگاه ميکردند. به آخر چشمهاي هم نگاه ميکردند. آن کس که جلوتر بود متوجه لکه روي پيراهن ديگري شد و گوشه لبش لرزيد (که يعني مثلاً خنديد ...). ياد آن روز افتاده بود که با هم رفتند تا بستني بخورند. با چند تاي ديگر از دوستانشان که احتمالاً کمي آنطرفتز روبروي هم ايستاده بودند و به چشمان يکديگر خيره نگاه ميکردند ...
...
- خوب تو چي ميخوري؟
- من قهههههههوه!
- خيلي خوب! تو چي؟
- من طالبي ميخوام.
- اوکي! آقا پس بيزحمت دو تا آيسپک قهوه بديد، يه طالبي، يه وانيل، يه نسکافه.
- من رو شمردي؟! من قهههههههوه ميخوام ها!
- هههه ... خوب ديگه، گفتم ... ما اون سري اومديم اينجا نسکافهاش خوب نبود.
- من قهههههههوه!
- آبرومون رو بردي بابا ... اقلاً درست بخور اينقدر نريزي رو لباست ...
...
و به خودش آمد. همين که به خودش آمد لبانش را با زبان تر کرد. آن يکي هم اين را فهميد ... و خنديد و خنديد و خنديد ...
...
- آقا اين خداست شکمش! لپهاش رو نيگا ... خيلي استيلت با نمکه!
- کجاش خداست؟! آدم از در تو نياد خداست؟! با نمکه فقط. ولي هيکل من خيلي خوبه، نه؟!
- هه! عين مداد ميمونه ريختت به نظرم!
- من عين مدادم؟! مثلاً تو خيلي هيکلت خوبه الان؟! ... شماها واسه چي ميخندين؟!
- ولي من واقعاً هيکلشو دوست دارم. دوست داشتم اينجوري بودم. خيلي خوبه آدم اينقدر لاغر باشه ...
- نه بابا! به نظر من هيکل تو بهتره!
- جدي ميگي؟ ... چرا اونجوري نگاهم ميکنيد خوب؟ آقا اصلاً همينه که هست ...
- هه ... ديدي وقتي بهش نگاه ميکني اينجوري لباشو تر ميكنه؟! خيلي خواستنيه ...
- آقا من واقعاً هيكلم زشته؟! ...
...
و او هم به خودش برگشت. اما اين بار حس كرد آن يكي را تار ميبيند. چند بار پلك زد و دستي به چشمانش كشيد. دستانش كه خيس شد، اشك روي صورت آن يكي هم به نگاهش آمد. فكر كرد الان بايد بخندد ... و خنديد، در حالي كه صورتش را با دستانش پاك ميكرد. آن ديگري هم همين كار را كرد. و باز هم به هم خيره شدند ... به هم نزديك شدند ... خواستند همديگر را مثل هر شب هنگام خداحافظي ... بعد آن بريدگي ... زير آن پل هوايي ... همان جاي هميشگي ... خواستند همديگر را در آغوش بگيرند و ببوسند. آن كه جلوتر بود دستش را به سمت صورت ديگري آورد كه ... كه دستش فقط شيشه را لمس كرد. حالا هر دو به شيشه نزديك بودند، نه به هم. حالا شيشهاي بود كه مانع بود ... آن كه جلوتر بود بغضش تركيد و چهره تپل و بانمكش وقتي كه ميخنديد و به شيشه چسبيده بود، حالا بانمكتر هم شده بود. اين يكي خنديد ...
بلندگو صدا كرد: "دينگ دينگ دينگ ... مسافران محترم پرواز شماره A-728 لطفاً جهت سوار شدن به هواپيما به درب شماره 15 مراجعه نماييد."
بغض اين يكي هم تركيد ...
حالا انگار همين شيشه به دستانش چسبيده بود ... آن جلوتري انگار توان حركت نداشت. نميدانست دوست داشت الان كدام طرف اين شيشه لعنتي باشد ...
دستش را به دستگيره چمدان بزرگش گره كرد ... آرام آرام كمر راست كرد ... آرام آرام نگاهش را از نگاه ديگري جدا كرد ... و آرام آرام آرام ...
ناگهان از جا پريد. حسابي عرق كرده بود.ضربان پر تپش قلبش را در سر احساس كرد. به اطراف نگاهي انداخت. ساعتش را نگاه كرد. باز هم ديرش شده بود. با عجله از تخت خود پايين آمد. در تقويم روي ديوارش زير تاريخ امروز هم مثل روزهاي گذشته ضربدر قرمزي زد.
دوباره همان پالتوي پشمي را از گوشه اتاق برداشت و در خيابانهاي بيروح كانادا به سمت دانشگاهش قدم برداشت ...
........................
نوشته ای از بهرام احسان دوست که وبلاگ مارو قابل دونست برای انتشارش
زیرگذر جدید افتتاح شده بود، ديگر خبري از قيافه هاي عصباني پشت ترافيك چهار راه نبود. همه خوشحال بودند اما هيچ كس نپرسيد دختري كه گل مي فروخت كجا رفت...
روي ريل دويدن دنبال قطاري که حتي آخرش هم معلوم نيست بلکه اقلا حسرتش را بخورد. وامانده از قافلهاي که فقط تعريفش را شنيده، گیر کرده بود
-------------------

این کارتون رو یادتون هست؟ میان برنامه بود. واقعا دوسش داشتم، "خالق" واقعی. یه عالمه از قسمت هاشو گیر آوردم
کدام شرکت، جزء شرکت های "مادر تخصصی" است؟
...
مرتیکه ی مادر تخصصی :دی
هر روز باید اینباکس سال اولیا و سال دومیارو خالی کنیم. با تشکر
---------------------------
آقا می نویسم دیگه
- هه! چه جالب کاملا اتفاقی الان جزوه ش همرامه
* بعدها فهمیدیم همه ی جزوه ها رو از ترم یک تا آخر هر روز میاره با خودش