تبليغاتX
ساعت ها می دوند
ساعت ها می دوند

 

 روبروي هم ايستاده بودند. فقط خيره به چشمان هم نگاه مي­کردند. به آخر چشم­هاي هم نگاه مي­کردند. آن کس که جلوتر بود متوجه لکه روي پيراهن ديگري شد و گوشه لبش لرزيد (که يعني مثلاً خنديد ...). ياد آن روز افتاده بود که با هم رفتند تا بستني بخورند. با چند تاي ديگر از دوستانشان که احتمالاً کمي آن­طرف­تز روبروي هم ايستاده بودند و به چشمان يکديگر خيره نگاه مي­کردند ...

...

- خوب تو چي مي­خوري؟

- من قهههههههوه!

- خيلي خوب! تو چي؟

- من طالبي مي­خوام.

- اوکي! آقا پس بي­زحمت دو تا آيس­پک قهوه بديد، يه طالبي، يه وانيل، يه نسکافه.

- من رو شمردي؟! من قهههههههوه مي­خوام ها!

- هههه ... خوب ديگه، گفتم ... ما اون سري اومديم اينجا نسکافه­اش خوب نبود.

- من قهههههههوه!

- آبرومون رو بردي بابا ... اقلاً درست بخور اينقدر نريزي رو لباست ...

...

و به خودش آمد. همين که به خودش آمد لبانش را با زبان تر کرد. آن يکي هم اين را فهميد ... و خنديد و خنديد و خنديد ...

...

- آقا اين خداست شکمش! لپ­هاش رو نيگا ... خيلي استيلت با نمکه!

- کجاش خداست؟! آدم از در تو نياد خداست؟! با نمکه فقط. ولي هيکل من خيلي خوبه، نه؟!

- هه! عين مداد مي­مونه ريختت به نظرم!

- من عين مدادم؟! مثلاً تو خيلي هيکلت خوبه الان؟! ... شماها واسه چي مي­خندين؟!

- ولي من واقعاً هيکلشو دوست دارم. دوست داشتم اينجوري بودم. خيلي خوبه آدم اينقدر لاغر باشه ...

- نه بابا! به نظر من هيکل تو بهتره!

- جدي مي­گي؟ ... چرا اونجوري نگاهم مي­کنيد خوب؟ آقا اصلاً همينه که هست ...

- هه ... ديدي وقتي بهش نگاه مي­کني اينجوري لباشو تر مي­كنه؟! خيلي خواستنيه ...

- آقا من واقعاً هيكلم زشته؟! ...

...

و او هم به خودش برگشت. اما اين بار حس كرد آن يكي را تار مي­بيند. چند بار پلك زد و دستي به چشمانش كشيد. دستانش كه خيس شد، اشك روي صورت آن يكي هم به نگاهش آمد. فكر كرد الان بايد بخندد ... و خنديد، در حالي كه صورتش را با دستانش پاك مي­كرد. آن ديگري هم همين كار را كرد. و باز هم به هم خيره شدند ... به هم نزديك شدند ... خواستند همديگر را مثل هر شب هنگام خداحافظي ... بعد آن بريدگي ... زير آن پل هوايي ... همان جاي هميشگي ... خواستند همديگر را در آغوش بگيرند و ببوسند. آن كه جلوتر بود دستش را به سمت صورت ديگري آورد كه ... كه دستش فقط شيشه را لمس كرد. حالا هر دو به شيشه نزديك بودند، نه به هم. حالا شيشه­اي بود كه مانع بود ... آن كه جلوتر بود بغضش تركيد و چهره تپل و بانمكش وقتي كه مي­خنديد و به شيشه چسبيده بود، حالا بانمك­تر هم شده بود. اين يكي خنديد ...

بلندگو صدا كرد: "دينگ دينگ دينگ ... مسافران محترم پرواز شماره A-728 لطفاً جهت سوار شدن به هواپيما به درب شماره 15 مراجعه نماييد."

بغض اين يكي هم تركيد ...

حالا انگار همين شيشه به دستانش چسبيده بود ... آن جلوتري انگار توان حركت نداشت. نمي­دانست دوست داشت الان كدام طرف اين شيشه لعنتي باشد ...

دستش را به دستگيره چمدان بزرگش گره كرد ... آرام آرام كمر راست كرد ... آرام آرام نگاهش را از نگاه ديگري جدا كرد ... و آرام آرام آرام ...

ناگهان از جا پريد. حسابي عرق كرده بود.ضربان پر تپش قلبش را در سر احساس كرد. به اطراف نگاهي انداخت. ساعتش را نگاه كرد. باز هم ديرش شده بود. با عجله از تخت خود پايين آمد. در تقويم روي ديوارش زير تاريخ امروز هم مثل روزهاي گذشته ضربدر قرمزي زد.

دوباره همان پالتوي پشمي را از گوشه اتاق برداشت و در خيابان­هاي بي­روح كانادا به سمت دانشگاهش قدم برداشت ...

........................

نوشته ای از بهرام احسان دوست که وبلاگ مارو قابل دونست برای انتشارش


لينك ثابت | نويسنده | موضوع | تاريخ |